تبلیغات
مـــــدیـــــــــریت دولتـــــــــــــی - حكایت آموزنده مدیریتی

ملا و شمع

كلیدواژه‌ها : ارزیابی ؛ معیار ؛ عملكرد ؛ سنجش


متن حكایت

در نزدیكی ده ملا مكان مرتفعی بود كه شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: «ملا اگر بتوانی یك شب تا صبح بدون آنكه از آتشی استفاده كنی در آن تپه بمانی، ما یك سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یك مهمانی مفصل به همه ما بدهی.»

ملا قبول كرد. شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل كرد و صبح كه آمد گفت: «من برنده شدم و باید به من سور دهید.»

گفتند: «ملا از هیچ آتشی استفاده نكردی؟»

ملا گفت: «نه، فقط در یكی از دهات اطراف یك پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.»

دوستان گفتند: «همان آتش تو را گرم كرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.»

ملا قبول كرد و گفت: «فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.»

دوستان یكی یكی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود. گفتند: «ملا، انگار نهاری در كار نیست.»

ملا گفت: «چرا ولی هنوز آماده نشده.»

دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: «آب هنوز جوش نیامده كه برنج را درونش بریزم.»

دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یك دیگ بزرگ به طاق آویزان كرده دو متر پایین تر یك شمع كوچك زیر دیگ نهاده.

گفتند: «ملا این شمع كوچك نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم كند.»

ملا گفت: «چطور از فاصله چند كیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم كند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.»

شرح حكایت

با همان متری كه دیگران را اندازه گیری میكنید اندازه گیری می شوید.

-----------------------------------------------------------------

 شما مرغابی هستید یا عقاب؟

كلیدواژه‌ها : نگرش ؛ رویكرد ؛ تغییر ؛ مثبت اندیشی ؛ خوش بینی


متن حكایت

وقتی شما به شهر نیویورك سفر كنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است كه پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یك تاكسی را داشته باشید. اگر یك تاكسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاكسی شهر را بشناسدواز نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید. اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است واگر راننده عصبانی نباشد، باحسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد بایدازموانع متعددی بگذرید. هاروی مك كی می گوید: «روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاكسی ایستاده بودم كه ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.»

سپس كارت كوچكی را به من دادو گفت: «لطفا به عبارتی كه رسالت مرا تعریف می كند توجه كنید.»

برروی كارت نوشته شده بود: «در كوتاه ترین مدت، با كمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممكن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.»

من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپیما به جای نیویورك در كره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آنكه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: «پیش از حركت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یك فلاسك قهوه معمولی و فلاسك دیگری از قهوه مخصوص برای كسانیكه رژیم تغذیه دارند، هست.»

گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم».

راننده پرسید: «در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه.»

سپس بادادن یك بطری نوشابه، حركت كردوگفت: «اگرمیل به مطالعه داریدمجلات تایم، ورزش وتصویرو آمریكای امروز در اختیار شما است.»

آنگاه، بار دیگر كارت كوچك دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است كه میتوانیدازآنها استفاده كنید. ضمنا من میتوانم درباره بناهای دیدنی وتاریخی واخبارمحلی شهرنیویورك اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سكوت كنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.»

از او پرسیدم: «چند سال است كه به این شیوه كار می كنید؟»

پاسخ داد: « دو سال.»

پرسیدم: «چند سال است كه به این كار مشغولید؟»

جواب داد: «هفت سال.»

پرسیدم: «پنج سال اول را چگونه كار می كردی؟»

گفت: «از همه چیز و همه كس،از اتوبوسها و تاكسی های زیادی كه همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی كه نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم كه وین دایر شروع به سخنرانی كرد. مضمون حرفش این بود كه مانند مرغابیها كه مدام واك واك می كنند، غرغر نكنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی، به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم كه تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاكسیهای كثیفی كه رانندگانش مدام غرولند می كردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت كه تصمیم گرفتم تجدید نظری كلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.»

پرسیدم: « چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟»

گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید. نكته ای كه مرا به تعجب واداشت این بود كه در یكی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاكسی در میان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند. بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد كردند كه چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.»

شرح حكایت

شما، در زندگی خود از اختیار كامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید. پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یكی پس از دیگری بگشایید.

دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست.

اگر به جهان بگویی: «سهم منو بده...»

دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: «سهم منو بده...» و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی.

امااگربدنیابگویی:«چه خدمتی برایتان انجام دهم؟»، دنیاهم به تو خواهد گفت: «چه خدمتی برایتان انجام دهم؟»

------------------------------------------------------------- 

مسلماً مورچه

كلیدواژه‌ها : بهره وری ؛ تعدیل نیروی انسانی ؛ مشاور مدیریت ؛ تحلیل مدیریتی ؛ كاهش هزینه ها


متن حكایت

مورچه هر روز صبح زود سر كار می رفت و بلافاصله كارش را شروع می كرد و با خوشحالی هر روز كار زیادی انجام می داد. رئیسش كه یك شیر بود از اینكه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه كار كند، بسیار متعجب بود. بنابراین سوسكی را كه تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام كرد تا این موضوع را بررسی كند.

اولین تصمیم سوسك راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به كمك یك منشی نیاز داشت. عنكبوتی هم مدیریت بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت. شیر از گزارشات سوسك لذت می برد و از او خواست كه نمودارهایی كه نرخ تولید

را توصیف می كند تهیه نموده كه با آن بشود روندها را تجزیه تحلیل كند. او می توانست از این نمودارها در گزارشاتی كه به هیات مدیره می داد استفاده كند. بنابراین سوسك مجبور شد كه كامپیوتر جدیدی به همراه یك دستگاه پرینت لیزری بخرد. او از یك مگس برای مدیریت واحد تكنولوژی اطلاعات استفاده كرد.

مورچه كه زمانی بسیار بهره ور و راحت بود از این حد كاغذ بازی افراطی و جلساتی كه بیشتر وقتش را هدر می داد متنفر بود. شیر به این نتیجه رسید كه زمان آن فرا رسیده كه شخصی را به عنوان مسئول واحدی كه مورچه در آن كار می كرد معرفی كند. این سمت به جیرجیرك داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یك فرش و نیز یك صندلی ارگونومیك برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی جیرجیرك هم به یك عدد كامپیوتر و یك دستیار شخصی به منظور كمك به برنامه بهینه سازی استراتژیك كنترل كارها و بودجه نیاز پیدا كرد.

اكنون واحدی كه مورچه در آن كار می كرد به مكان غمگینی تبدیل شده بود كه دیگر هیچ كسی در آن جا نمی خندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود كه جیرجیرك، شیر را متقاعد كرد كه نیاز مبرم به شروع یك مطالعه سنجش شرایط محیطی وجود دارد. با مرور هزینه هایی كه برای اداره واحد مورچه می شد شیر فهمید كه بهره وری بسیار كمتر از گذشته شده است.

بنابر این او جغد كه مشاوری شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود. جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یك گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود: «تعداد كاركنان زیاد است».

حدس می زنید اولین كسی كه شیر اخراج كرد چه كسی بود؟

مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت.

 -----------------------------------------------------------------

حرف مفت

كلیدواژه‌ها : بازاریابی ؛ فرهنگ ؛ جامعه ؛ ترویج


متن حكایت

زمانی كه ناصر الدین شاه دستگاه تلگراف را به ایران آورد و در تهران نخستین تلگرافخانه افتتاح شد مردم به این دستگاه تازه بی اعتماد بودند. برای همین، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم چند روزی پیام های خود را رایگان به شهرهای دیگر بفرستند. وزیر تلگراف استدلال كرده بود كه ایرانی ها ضرب المثلی دارند كه می گوید «مفت باشد كوفت باشد.» یعنی هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال می كنند. همین طور هم شد. مردم كم كم و با ترس برای فرستادن پیام هایشان راهی تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزی را به این منوال گذراند و وقتی كه تلگرافخانه جا افتاد و دیگر كسی تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نكرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند: «از امروز حرف مفت قبول نمی شود.» می گویند «حرف مفت» از آن زمان به زبان فارسی راه پیدا كرد.

 -------------------------------------------------------------

معمار و پیرزن

كلیدواژه‌ها : شایعه ؛ مدیریت شایعه ؛ مدیریت ارتباط با مشتریان ؛ صدای مشتریان ؛ تحویل پروژه


متن حكایت

میگویند چند صد سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، كارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده كاری ها را انجام می دادند.

پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یكی از كارگران گفت: «فكر كنم یكی از مناره ها كمی كجه!»

كارگرها خندیدند. اما معمار كه این حرف را شنید، سریع گفت: «چوب بیاورید! كارگر بیاورید! چوب را به مناره تكیه بدهید. فشار بدهید.»

درحالیكه كارگران باچوب به مناره فشار میآوردند، معمارمدام ازپیرزن می پرسید: «مادر، درست شد؟!»

مدتی طول كشید تا پیرزن گفت: «بله! درست شد! تشكر كرد و دعایی كرد و رفت.»

كارگرها حكمت این كار بیهوده و فشار دادن به مناره ای كه اصلاً كج نبود را پرسیدند. معمار گفت: «اگر این پیرزن، راجع به كج بودن این مناره با دیگران صحبت می كرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد كج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاك كنیم. این است كه من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!»

---------------------------------------------------------------

فقط برو

كلیدواژه‌ها : پویایی ؛ عملگرایی ؛ برنامه ؛ عمل ؛ اقدام


متن حكایت

یكی ازشاگردان شیوانا همیشه روی تخته سنگی روبه افق می نشست وبه آسمان خیره میشد و كاری نمی كرد. شیواناوقتی متوجه بیكاری وبی فعالیتی اوشدكنارش نشست و ازاوپرسیدچرادست به كاری نمی زند تا نتیجه ای عایدش شود و زندگی بهتری برای خود رقم زند.

شاگرد جوان سری به علامت تاسف تكان داد وگفت: «تلاش بی فایده است استاد! به هر راهی كه فكر میكنم می بینم و می دانم كه بی فایده است. من می دانم كار درست چیست اما دست و دلم به كار نمی رود وهر روز هم حس و حالم بدتر می شود!»

شیوانا ازجا برخاست و دستش رابرشانه شاگرد جوانش كوبید و گفت: «اگر می دانی كجا بروی خوب برخیز و برو! اگر هم نمیدانی خوب از این و آن، جهت و سمت درست حركت را بپرس و بعد كه جهت را پیدا كردی آن موقع برخیزو در آن جهت برو! فقط برو و یكجا منشین! از یكجا نشستن هیچ نتیجه ای عاید انسان نمیشود. فرقی هم نمی كند آن انسان چقدر دانش داشته باشد! اگرغم واندوه داری درحین فعالیت وكار به آنها فكر كن! اگر میخواهی معنای زندگی را درك كنی دراثنای كارو تلاش این معنا را دریاب. مهم این است كه دائم در حال رفتن به جلو باشی! پس برخیز و راه برو!»

-----------------------------------------------------------------

مال باخته و كریمخان زند

كلیدواژه‌ها : مسئولیت پذیری ؛ پاسخگویی ؛ Responsibility ؛ Accountability


متن حكایت

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد و كریمخان از او می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟»

مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»

خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟»

مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»

خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟»

مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!»

خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

----------------------------------------------------------------

چون در مدرسه قهوه ای است

كلیدواژه‌ها : ریسك پذیری ؛ مخاطره ؛ اعتماد به نفس ؛ خود كم بینی ؛ تفكر عقلایی


متن حكایت

مسابقه شنایی در دهكده شیوانا ترتیب داده شده بود و جوانان دهكده و از جمله چند تا از شاگردان مدرسه شیوانا هم در این مسابقه شركت كرده بودند. جمعیت بزرگی در اطراف دریاچه نزدیك دهكده جمع شده بودند و منتظر شروع مسابقه بودند. یكی از شاگردان شیوانا كه اندامی ورزیده داشت و شناگر ماهری بود قبل از مسابقه خطاب به شیوانا و بقیه شاگردان گفت: «من شناگر ماهری هستم. اما شرایط مسابقه سخت و عرض دریاچه خیلی زیاد است و با توجه به سردی آب فكر نكنم بتوانم زیاد به جلو بروم.»

یكی دیگر از شاگردان شیوانا كه پسر زبر و زرنگ و لاغر اندامی بود بلند شد و گفت: «چون در ورودی مدرسه قهوه ای است من حتما در این مسابقه برنده می شوم!»

همه با صدای بلند به این دلیل بی معنای شاگرد دوم خندیدند و چند دقیقه بعد مسابقه شروع شد. آن شاگرد شیوانا كه شناگر ماهری بود طبق آنچه خودش پیش بینی كرده بود بعدازچنددقیقه شنا كم آورد ومجبورشددوباره به ساحل برگردد وازادامه مسابقه منصرف شود. اما شاگرد زیر و زرنگ و لاغر اندام با جسارت و تلاش فراوان موفق شد همه شركت كنندگان را پشت سر بگذارد و با اختلاف بسیار زیاد با بقیه نفر اول شود.

یكی از حاضرین با تعجب از شیوانا دلیل این پیروزی عجیب را پرسید. شیوانا لبخند زنان گفت: «برنده ها همان بازنده هایی هستند كه زیاد قیدها و محدودیت های عقل ملاحظه كار را جدی نمی گیرند و از نظر بقیه كم دارند و در واقع یك جورایی سرشان می زند. بازنده ها هم همان برنده هایی هستند كه عقل سخت گریبانشان را گرفته و نمی گذارد بی ملاحظگی كنند و دست به خطر بزنند. برنده مسابقه دلیل برنده شدنش را همان اول مسابقه به همه گفت. او گفت چون در ورودی مدرسه قهوه ای است پس او برنده می شود و شما به این دلیل او خندیدید. تفاوت شما با او كه برنده شد هم همین است كه او برای پیروز شدن مثل شما دنبال دلیل قانع كننده نمی گردد و قبل از یافتن دلیل قانع است كه برنده می شود.»

 

.: Weblog Themes By VatanSkin :.